کنار آشنایی تو، آشیانه میکنم...

خرید بک لینک

دیشب از ساعت ده شب با مرد چشمروشن بودم تا امروز ظهر. از وقتی که حرف زدیم خودمانتر شدهایم. او ترسهای خودش را و من ترسهای خودم را کنار گذاشتهایم و بدون ترس، مراوده میکنیم. و کاش همیشه و همه جا ترسهایمان را بگذاریم پشت در و وارد شویم...

دیشب شراب خوردیم و خیلی حرف زدیم. نمیدانستم که باید از کشف اخیرم در مورد مشکوک بودنم به اختلال مرزی با او حرف بزنم یا نه. اما گفتم. او هم گفت که همهمان همینیم و هر یک به نوعی. حتی خندید و گفت خب تو Borderline هستی و من به زعم خودم Buttomline هستم.

گفتم که اختلال مرزی از سطح هیجانات حرف میزند. گفتم من اینطور برداشت کردم که اگر در واقعهای انسان معمولی سه واحد غم تجربه کند شاید آدمی با این اختلال پانزده واحد مثلن تجربه کند.

نگفتم که گاهی در هیجان انتظار یا هیجانهای ناشی از طرد شدگی خودم را از بالا میدیدم که در خود فرو رفته، نشسته بودم و سرم را ریز ریز به جلو و عقب تکان میدادم و خودم را نمیفهمیدم که این شدت بیقراری از کجاست.

نگفتم که انگار این اختلال حیوان خانگیای بوده که در من رشد کرده و شاید به من تحمیل شده و در این سالها نمیدیدمش و مدام با ندیدن و رسیدگی نکردن به حیوان، آماج چنگها و گازها و حملاتش بودهام ولی حالا انگار تازه دیدهامش و میدانم که قرار است با این حیوان زندگی کنم. یا میشود که رهایش کنم یا نه... در هر صورت حالا باید به نیازهایش رسیدگی کنم. دارو و درمان و آب و غذایش را جدی بگیرم تا هم خودم را از گزندش در امان بدارم و هم شاید بشود شرایطی فراهم کنم که رهایش کنم برود...

سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو...

ما را در سایت سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 1:59

صفحه بندی