صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار میکنن...

خرید بک لینک

دوباره کارمند شدم. انگار که مهاجرت کرده باشم، دارم زندگیم را از صفر شروع میکنم. کارم را خودم پیدا کردم. بی که ( سلام آیدا ) آویزان کسی بشوم... دوستی، فامیلی، معشوقهای. بی که فکر کنم من که نمیتوانم. من که کاری بلد نیستم.

خودم رزومه فرستادم، خودم مصاحبه رفتم، خودم از بین دو سه تا کار یکی را انتخاب کردم. فکر هم نکردم وای اگر بفهمند من این کار را میکنم چه میگویند. حالا من هستم که میتوانم از این نقطهی صفر قدمهای بعدی را بردارم و رهرو آهسته و پیوستهای بشوم که همیشه آرزویش را داشتم. بدون اضطراب و بدون چشمهای نگرانی که در حدقه آرام نمیگیرند.

دارم طبق آموزههای کتابی که داده بخوانم، با سرسختی جلوی طرحوارههای ذهنیم مقاومت میکنم. مثل امروز عصر که با خودم با ذهن کجاندیش و منفیبافم، مطمئن شده بودیم که دیگر دوستم ندارد و همه چیز تمام شده، ولی با این حال دست بردم و برایش دو خط مهربانی نوشتم. این شد که بعد از کار آمد خانهام... شام خورد، حرف زدیم... قربان صدقهام رفت، کتاب مورد علاقهاش را دست گرفت و برایم کمی خواند و چشمهای روشنش را با شیطنت و مهربانی بارها به چشمهایم خیره کرد...

دو سال پیش یک نیمه شبی ماهان وسط مکالمهی تلفنی عجیبمان گفت که کودکیهایت را اینطور به یاد میآورم که انگار میگویی: "یک روزی شاید من هم... ". این را که گفته بود، گریه امانم نداده بود... حالا این را باور دارم که آن روز نزدیک است. شاید هم رسیده باشد. شاید اصلن همین امروز بوده باشد که حالا در شب آرامَش نشستهام و دارم برای خودم از دلخوشیهایم مینویسم...

سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو...

ما را در سایت سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 1:59

صفحه بندی