در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح...

خرید بک لینک

مدام در حال تازه شدنم. انگار هم نزدیک شدن به نقطهی صفر و هم قدمی رو به جلو. مثل این که باید شاخههای اضافی قطع شود که رشد، سریعتر و سبکتر اتفاق بیفتد.

حوادث را نگاه میکنم. با حداقل قضاوت و برداشتهای ذهنی و تفاسیر معمول خودم. مکالماتم شجاعانهتر شده. خواستههایم را حالا راحتتر میگویم و ترسی از طرد شدن و تنها ماندن ندارم. از دو متر بالاتر، خودم و واکنشهایم را نگاه میکنم و اغلب پوزخند میزنم.

دیروز توی آینه خودم را نگاه میکردم. گفتم دیگر "بازت نمینهم". گفتم دیگر رهایت نمیکنم. و بغض کردم. آخر گفت اینها را قبلن هم گفته بودی. گفتم این بار فرق دارد. خودت داری میبینی که اینبار فرق دارد، پس اعتماد کن.

پریشب که دو ساعت توی ترافیک برگشت از کار بودم، کنترلم را باز از دست داده بودم. عصبانی و بیقرار بودم. شبتر در راه خانهی والدین، خودم را سر جایش نشاندم. بلند بلند با خودم صحبت کردم و گفتم همین است که است. به این دلیل، به این دلیل، به این دلیل قرار است فعلن با این اوضاع زندگی کنی تا ثابت کنی می توانی تغییرش دهی.

گفتم اگر روزی سه ساعت پای اینستاگرام و اراجیف دیگر بگذرانی، کارهایی که بابتش ریالی دریافت نمیکنی و برعکس فقط وقت و فکر و انرژی میگذاری، عصبانی و شاکی نمی شوی، ولی دو ساعت ترافیک روزانه بابت کاری که وارد اجتماعت کرده و هزینههای اولیه زندگیت را میپردازد، از کوره به در میبردت؟ این ها را که گفتم خودم آرام شد. دید راست میگویم و پذیرفت.

دیشب آخر شب زیر حملهی ماهانهی هورمونها هم که چند پیغام به مرد چشمروشن داده بودم و جوابهایی گرفته بودم که باب میلم نبود، بلند بلند وقت دیدن فیلم Carol گریه کردم. داشتم فکر میکردم که کاش علاقهها و محبتها با این اشکها از دل آدم خارج میشد. ولی نمیشود. مثل همین Carol. اما از آن طرف نشسته بودم و خودم را نگاه میکردم که چقدر این بار محکمتر و استوارتر است. و نمیترسد. اصلن نمیترسد. از این که مرد چشمروشن را از دست بدهد غصه میخورد. بیشتر از همه غصهی اینکه نمیتواند شبها بدن باریک و ورزیدهاش را از پشت بغل کند و دست به پوست صافش بکشد و او بگوید: تو استاد مسلم گیلی دادنی. ولی کاری هم نمیشود کرد و در هر صورت زندگی ادامه دارد.

هر روز خورشید طلوع میکند و گاهی مثل امروز میبینی که سانسوریای کوچکت بعد از مدتها پاجوش زده و دلت لبریز جوانه زدن میشود. هر روزی که میتوانی به قشنگترین و سبزترین شکل ممکن بسازیش و امیدوار باشی که طلوع فردا را هم ببینی.

مشاورم میگوید این روزها که بالایی و به قولی سر در ابرها، استفاده کن که روزهایی که پایین میایی چیزهایی داشته باشی که مثل طناب بگیری و دوباره خودت را بالا بکشی و هی مدت زمان کمتری را در جهان زیرین سپری کنی... این جملهی آخر تعبیر خودم بود، به یاد روزهای یونگشناسی. سلام امیرحسین!

* این میل زیادم به نوشتن از کجا میآید؟ در دفتر یادداشت های روزانهام و اینجا و سررسیدی که خیلی خلاصهتر اهم اخبار خودم را هر روز مینویسم. ثبت میکنم.

سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو...

ما را در سایت سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 1:59

صفحه بندی